Morgan le Fay

دوشنبه 28 خرداد 1397 ساعت 23:11

عزیزم، کنترل کن حالا خودتو !

برد ایران خیلی خوشحالی به همراه داشت.مثلا اینکه اون شب از در خونه زدم بیرون و یهو یه دیوونه خودشو پرت کرد توی بغلم و پیرهنشو دراورد از شدت خوشحالی و اگه فرار نمیکردم معلوم نبود دیگه چه خوشحالی هایی به ارمغان بیاره!

دوشنبه 28 خرداد 1397 ساعت 23:09

مامان نگاه کرد به من و منم یه قر ریز حاکی از موفقیت رفتم واسش و برگشتم توی اتاقم.

هلن: موری میدونی صدر نشین گروه مرگ شدیم؟
گوین:مامان ، این همون آبی نیست که بابا بزرگ قبل از سلاخی کردن گوسفندا بهشون میداد؟
من: چرا.دقیقا همونه!
هلن: از هر دوتون متنفرم منفی باف های مزخرف.کاش پسر بودین.اه !

خوب تربیتش کردم نه؟دیشب تا پاسی از صبح کلی از این چیزا به خوردش دادم.امروز رفت به مامان گفت وای ....قراره پاره بشیم. :)))
 
ادامه مطلب

شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 03:24

و یه سری چرت و پرت و شعر(!) بلند بلند میخوندم تا صدای تیر و تفنگ و اینکه میمیرم یا نه رو نشنوم

زمان هایی در زندگانی هست که فقط یه گونی میگیرم دستم با یه کاردک ، جهت جمع کردنِ تیکه خورده هام از رو زمین.چرا گونی حالا؟چون عادت دارم وقتی میبینم خودمو تو اون وضعیت ، متنفر شم.یه جور خودآزاری با شدت افت روحیه ی بالا.اینجوری که بفهمی چقدر بی ارزش میشی وقتی توی اون حالتی.چقدر هیچی ارزش نداره وقتی تو ، توئه سر پا نیستی.آدم وقتی میتونه واسه خودِ سرحالش ارزش قائل شه که واسه خود بی روحیه ش نفرت ، وقتی میتونه تیکه تیکه شو بندازه تو گونی که بعد از چپسیدن و بلند شدن ، گونی رو وحشیانه با دندوناش نخ کش کنه.من فرار میکنم از همه چیز.چون جنگیدن بلد نیستم.وسط بازی های جنگی میترسیدم و از شدت هیجان دسته رو پرت میکردم تو بغل پسر عموم میگفتم نمیتونم.خودت رد کن.و سرمو فرو میکردم توی بالشتی چیزی تا نبینم چی میشه.یاد نگرفتم.نه تسلیم شدنو نه جنگیدنو.صورت روباهی رو کی یادشه؟تهش همونجوری میمیرم.

شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 03:21

حقیقتا حقش نیست یه پست جدا گونه باشه؟

"قیمت رگبار"

شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 01:42

میکُشت و میگریست...

از دست مامان به دلیلی عصبانی بودم و هر لحظه نقشه میکشیدم واسه بی محلی کردن بهش، هر لحظه بیشتر متنفر میشدم از همه چیز و هر لحظه صدای جیغ و گریه ی درونیم بالا میرفت از توو ، و خورد میشدم هر بار.وقتی اومد خونه، به بی خیال ترین حالت ممکن دلم میخواست برم خودکشی کنم و بدم اومد از کل زندگیم.وقتی صدای قدماش نزدیک تر شد و اومد در اتاقمو باز کرد ، بلند شدم از جا و خواستم هلش بدم که بره بیرون.ولی وقتی چشمم به چشمای سبز خیلی گرد و خوشحال و پر از ذوق و لبخند بزرگش خورد ، یادم رفت همون زنیه که هر لحظه منو از زندگی سیر میکنه ، تحقیرم میکنه ، آزار های بدی بهم میرسونه و همه ی روحمو خشکونده.بلند شدم و خنده م گرفت و همه ی نقشه هام نقش بر آب شد.با خنده بهش گفتم برو بیرون نمیخوام باهات حرف بزنم.و درو بستم و اشکام شروع کردن به ریخته شدنِ بی وقفه و بی دلیل.

من همینجوری ام.خنده م میگیره.میبخشم.عاشق میشم.و خودمو فدا میکنم، درست تو لحظه هایی که باید یه قاتل سریالی باشم.

1 2 3 4 5 ... 9 >>