X
تبلیغات
زولا

Morgan le Fay

شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 01:42

میکُشت و میگریست...

از دست مامان به دلیلی عصبانی بودم و هر لحظه نقشه میکشیدم واسه بی محلی کردن بهش، هر لحظه بیشتر متنفر میشدم از همه چیز و هر لحظه صدای جیغ و گریه ی درونیم بالا میرفت از توو ، و خورد میشدم هر بار.وقتی اومد خونه، به بی خیال ترین حالت ممکن دلم میخواست برم خودکشی کنم و بدم اومد از کل زندگیم.وقتی صدای قدماش نزدیک تر شد و اومد در اتاقمو باز کرد ، بلند شدم از جا و خواستم هلش بدم که بره بیرون.ولی وقتی چشمم به چشمای سبز خیلی گرد و خوشحال و پر از ذوق و لبخند بزرگش خورد ، یادم رفت همون زنیه که هر لحظه منو از زندگی سیر میکنه ، تحقیرم میکنه ، آزار های بدی بهم میرسونه و همه ی روحمو خشکونده.بلند شدم و خنده م گرفت و همه ی نقشه هام نقش بر آب شد.با خنده بهش گفتم برو بیرون نمیخوام باهات حرف بزنم.و درو بستم و اشکام شروع کردن به ریخته شدنِ بی وقفه و بی دلیل.

من همینجوری ام.خنده م میگیره.میبخشم.عاشق میشم.و خودمو فدا میکنم، درست تو لحظه هایی که باید یه قاتل سریالی باشم.

نظرات (2)
+ Risio [ هلند ]
توخیلی ماهی.
ببخیالش.
شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 11:48
پاسخ:
:)))
دوست داشتم این کامنتو.میذارمش رو طاقچه م.
خیلی قشنگ و کنترل شده و سیاستمدانه و فقط با دو جمله همه چیو شست و بُرد :))
و اصن انگار فهمیدی دقیقا حال و روزمو.مرسی.سر پا شدم
+ ignacio [ ایران ]
تفاوت بین نسل پدر مادرامون و ماها بیشتر از هر نسل دیگری‌ه. ولی قطعا نیتشون خوبه. نمیشه خیلی سرزنششون کرد. تقصیری ندارن.
تا وقتی که هستن باهاشون خوب باش. بعدا آدم خودشو سرزنش میکنه. مثل من
شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 01:58
پاسخ:
چیزی بدی نگفتم که.اصطکاک بین مادرا و دخترا همونقدر زیاده که بین پدرا و پسرا (اغلب) ، و قبول دارم کاملا منتهی وقتی تو شرایطش هستی فقط دلت میخواد غر بزنی از اون وضع.این یه چرخه ی طبیعیه که نمیشه جلوشو گرفت مگه اینکه نرمال نباشی.
بعد اینکه قضیه ی تفاوت نسل نیست دیگه واقعا.قضیه درک انسانیه که مقاومت میشه در برابرش خیلی اینجا!

و تازه ، اکثر دعواهای من و مامان با خنده های یهویی من حل میشه.نمیتونم اصلا جلوش جدی باشم.خیلی مسخره ایم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :