X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

Morgan le Fay

شنبه 30 تیر 1397 ساعت 01:23

چوب خط میزند

کلاه سبز سرت بود؟میخندیدی؟تا آخر عمرم باهات حرف نمیزنم!

جمعه 29 تیر 1397 ساعت 22:00

وی تارک دنیا بود اصلا !

طوری نکنید که طوری بشود که بچه های بسیجی تون حتی! اینطوری وحشت کنن از طرح های رایگان و دوره ها و مسافرت های چهل روزه تون! چیه این چیزا واقعا؟من نمیفهمم هیچوقت...به هر حال درد و دل کردنی ، راهنمایی ایی چیزی خواستین مثکه در خدمتم.از نوع خودم البته.یا جواب نمیدم گوشیمو یا میگم حقتونه :)) 
ادامه مطلب

جمعه 29 تیر 1397 ساعت 16:56

هلنِ زیبا و دلبرم

با ماماناتون برید کافی شاپ.اتفاقات جالبی رخ میده در طول مدتی که روبروش نشستید. حس میکنید زمان متوقف شده، در حالی که کل جوانی و روزگارِ پر انرژی بودنای بیش از حدش ، و تبدیل شدنش به زنی در اواخر دهه ی چهل زندگی، به همراه این آرامشِ خاصِ موجود در چشم هاش که فارغ از دغدغه های روزمره نشسته داره کاتالوگ و مجله ی ماهنامه ای با موضوعات مختلفِ مخصوص کافه رو میخونه، از جلوی چشم هاتون مثه یه فیلم میگذره و مرکز دنیایی که همه چیز دورش میچرخه همون جایی که نشستین با هم شده.یه نگاه به محیط کافه میندازی، جوون هایی که با دوستاشون از هر جنسی اومدن و لذت میبرن و میخندن.و متفاوت تر از همه تو و مامانت هستین.دو نفری که هیچ شباهتی از هیچ نقطه ی زندگیشون به هم ندارن اما احساس عجیب و شیرین مادر و فرزندی بین شون موج میزنه.احساسی که وسط همه ی سیاهی ها یه نقطه ی سفیده.با همه ی بالا و پایین رفتناش...
به چشم های سبز مامان زل میزنم و کافه چی سفارش های هر کدوممونو میاره.سفارش هایی که انگار همه ی این افکارت رو چقدر زیبا و به سادگی توضیح میده.میلک شیک شکلاتی واسه تو. و دمنوش هل و بهار نارنج و زعفران برای مادر :)

پنج‌شنبه 28 تیر 1397 ساعت 01:54

از بچگی همیشه تربیت کردنِ بچه ها رو دوست داشتم

ربط دادن چیزای مطلقا بی ربط به همدیگه از خصوصیات خانوادگی ایشان بود.

نمیدونم چی بهش بگم؟خلق و خو؟ژن؟یا هر چی.
هلن؛ این درِ دستشویی خرابه = بیا اینو بده به گوین درست میشه.
دو روز بعد فهمیدم اسهال داشته.تند تند میرفته دستشویی.از صدای سیفون و هواکش میترسه بنا براین مثه وحشیا با درِ نازنینِ دستشویی رفتار میکنه.پس گوین عامل خراب شدن های مکرر درِ دستشوییه و اصلا احتیاج به روغن کاری بعد از حداقل چهار سال نداره.میدونی؟اینجا تو این خونه باید عقلت کار بیفته وگرنه کلاهت پس معرکه ست و دو روز که هیچی...ده سال عقب‌میمونی از همه چی.

اومد توی اتاقم...میگه مور...میتونم یه چیزی بگم؟میگم بگو...میگه اتاقت واقعا شبیه خودته. هواش هوای خودته.وسایلت.لباسات.
یه نگاه میندازم و یه چیزی از گوشه سقف سقوط میکنه میفته رو کتاب...میگه دیدی گفتم همه چیزِ اتاقت عین خودته؟حتی جک و جونور هات! بعد جیغ میزنه و میره و من تازه امشب موفق شدم این مفهوم رو یادش بدم که فقط جک و جونور های بی خانمان رو راه میدم توی اتاقم و در واقع بهشون اجازه ی رشد و تکثیر میدم و خونه و مسکن براشون فراهم میکنم تا راحت تر زندگی کنن.من فقط صاحبخونه شونم.میگه وای...منم میخوام اینجوری شه اتاقم.
میگم کافیه این اصلو بدونی که لازم نیست توی اتاقت هر چی که در میاری رو دوباره بذاری سر جاش.یه جوری بچین زندگیتو که همه چی جلوی چشمت باشه و با چشمات بتونی رصد کنی.اینطوری خودتم راحت تری.
اشک شوق توی چشماش جمع شده از این حرفای من و میگه میدونی موری؟! ما خیلی خوبیم !
سه‌شنبه 26 تیر 1397 ساعت 18:00

و فعلا که شتری بیش نیستم.چه بسا کمتر

من فمینیستم؟اوه نه.ادعایی هم ندارم درش.من فقط یه پرنده ی آزاد و رها ام در حال گسستن زنجیر هایی که بهش وصل کردن از بدو تولد.درحالیکه میدونه هیچ حقِ ذاتیِ کمتری نسبت به عقاب نداره ، به لحاظ استفاده از آسمون‌...

1 2 3 4 5 ... 7 >>