X
تبلیغات
زولا

Morgan le Fay

سه‌شنبه 19 تیر 1397 ساعت 23:28

first mission

نوشتنش یکم تردید برانگیزه ولی همین الان کتابی خریدم که اولش نوشته بود وقتی تردید داری بدون توی مسیر درستی هستی.اولین ماموریت با موفقیت انجام شد اگر که از روانی بازیام فاکتور بگیریم وقتی توی مسیر برگشت اصرار داشت که باهام تا خونه بیاد و روم نمیشد بگم که بابا جان من به این شرط از خونه زدم بیرون که واسه خونواده ی شکموم از بستنی فروشی سر کوچه مون بستنی بخرم ببرم.و همونطور که انتظار داشتم دیگه ته کشیده بودم و توی سرازیری شاهد بالا و پایین رفتنِ لپای بیش از حد قرمز شده م و هن هن نفسام و موهای بیرون جسته از شال و خنده های اون شخص به ریخت و حالتم بودم و بدلیل احترامی که واسش قائلم نمیتونستم بزنم تو دهنش.بهترین و خجالت آور ترین قسمتش برای من وقتی بود که وارد کتابفروشی شدیم.موقعی که پشت سر هم چرت و پرت های فاخرانه بار همدیگه میکردیم چشمم خورد به قسمت داستان های تخیلی و وحشت آور! میبینید برچسب های جالب کتابفروشی محبوبمو؟اگه منو نمیشناسید خوش به حالتون چون تمایلی به شرح وضعیت خودم ندارم فقط همین بس که وسط حرف زدنش یهو ایستاد.و با اون چهره ی همواره جدی ش گفت چی شد؟ گفتم هیچی! خب؟میگفتی ! و این اولین بار بود که زد زیر خنده وسط ملت از دست من و دست به سینه زل زد به قیافم.بدم میاد از نگاه مستقیم.صرفا جهت اطلاع از واکنش بعدیم که با اخم گفتم بریم! و اگه نمیدونستم که آدم باهوشیه حالم بهتر بود.گفت صبر کن.من میخوام برم اون قسمت.بله! دقیقا همونجایی که من ناخوداگاه بر اثر نگاه کردن بهش به طرز عجیبی مردمک چشمام گشاد تر میشه و حالت عشاق بیقرار به خودم میگیرم.گفت تا حالا این مجموعه ها رو خوندی؟ گفتم نه.دروغ گفته بودم.چاپ سال هشتاد و هفتشون پاره پوره شده توی ردیف سوم کتابهام بود.لبخند زد.گفت باشه.ولی چقدر خوب میشد که بفهمم چی تو سرت میگذره.

باقی ماجرا خیلی مهم نیست حالا.موقع حساب کردن کتابا چون بیشتر از پنجاه هزار تومن شده بود یه کارت اسپرسوی رایگان به هر کدوممون دادن که مخصوص سه شنبه ها هم بود اتفاقا ! و بگم که اگه فکر کردین من آدم با کلاسی ام سخت در اشتباهین.با ذوق گفتم بریم اسپرسو مفتی ! اونم گفت عه! باشه! میخواستم بگم بهت اتفاقا ولی خجالت کشیدم.


رفتیم و اسپرسو هم زدیم و برگشتیم خونه.سر کوچه ، موقع خرید بستنی گفت "فردا یا پس فردا یا هر وقت که بیکار بودی بازم بریم بیرون؟خیلی خوب بود امروزم باهات!" و من از تصور اینکه بهش بگم فردا و پس فردا هم قرار دارم و این سه روز کل سهمیه ی بیرون رفتن من در طول ساله بدلیل نداشتن تحمل و اعصاب کافی برای رابطه با دیگر موجودات انسانی.و صرفا برای اینکه به خانواده م ثابت کنم مشکل روانی ندارم میام بیرون از خونه، خنده م گرفت.گفتم جدی؟ گفت آره.بهترین روز زندگیم بود.و من چون جنبه ی تعریف کردن ندارم ، با گفتنِ اینکه ممنون.ولی کیفِ ش به یه بار بودنشه! گند زدم به کل لذتی که از مصاحبت با همدیگه بردیم.پایان.


سپس نوشت: بهش گفتم تا حالا کسی بخاطر کتاب خوندن بهم جایزه نداده بود.و بعد از اینکه آقای کافه چی یه اسپرسو و یه شکلات و یه معجون مزخرف برای هر کدوممون اورد، با ته همه شونو به طرز فجیعی در اوردن بهش ثابت کردم نه تنها با کلاس نیستم ، بلکه به شدت بیشعور و بی کلاسم و اونم وقتی منو دید مثه نخورده ها شروع به گند زدن به همه چیز کرد و موقع رفتن از دیدن میز مون ‌و اینکه انگار خونخوارا بهش حمله کردن خنده مون گرفت ، و آقای کافه چی رو با حیرت زدگی از اینکه این دهاتیا دیگه کی بودن تنها گذاشتیم و زدیم بیرون! با من نرید بیرون.آبروتونو میبرم.

نظرات (3)
+ دال [ آلمان ]
پرفکتو! :))
جمعه 22 تیر 1397 ساعت 18:44
+ دال [ ایالات متحده آمریکا ]
به جملات بابا جان! :)))
من قهقهه می‌زنما یهو...حالا دیگه خوددانی! :))
جمعه 22 تیر 1397 ساعت 18:16
پاسخ:
مشکلی نیست ، منم احتمالا میگرخم و میون قهقهه زدنات فرار میکنم...عالیه !
+ دال [ آلمان ]
زشته بازم بخندم؟ :)))
جمعه 22 تیر 1397 ساعت 16:27
پاسخ:
به چی؟ :))
میخوای شما رو هم ببرم بیرون که بیشتر و به صورت لایو بخندی یدفعه؟خنده هاتون مستدام!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :