Morgan le Fay

پنج‌شنبه 25 مرداد 1397 ساعت 00:23

پغنسس موغی

خب.دیگه صادقانه حساب کنیم تمام آدمای دنیام رو از دست دادم و همینه...همینه که دراز بکشم روی تخت و فکر کنم و دیوونه بشم.زندگی آخراش که میشه اینجوری میگذره.احتمالا البته.صبا میگه راسل گفته نمیخوام بخاطر عقایدم بمیرم چون ممکنه اشتباه باشن.دیگه یاد گرفتم بعد از هر چیزی که میگم یه احتمالا بذارم و همینم مزید بر علت در جهت پیشرفت دیوانگی هام و به هم خوردن آرامش نداشته م شده.دنیای مطلق هیجانش هر چقدر کمتر اما آرامشش زیاد تره.اینطوریه که احتمالا یه وقتایی احتیاج داریم بریم توی چاهارچوب.توی زندان.برای دریافت آرامش.و بذارید بگم، که وارد مرحله ی یه آخرِ ادامه دارِ متمادیِ زندگی شدم.مرحله ای که هیجانش کمتر و آرامش؟باید بگم نداره و من تا مرگ کامل یا زندگی فقط یه بوسه ی شاهزاده کم دارم.اونم احتمالا!
نظرات (6)
+ دال [ ایران ]
:)) جهنم اصن! به من چه!

نه همون که فرستادم. بیخود کردی همچین فکری کردی چون اصن این منظورو نداشتم! :)) بپرس خب
دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 09:51
پاسخ:
آره واقعا.

میام میپرسم.
+ دال [ ایران ]
خب یعنی وارد مرحله جدیدی نمی‌شه؟ میفته پایین؟

چاپارم هم نمی‌رسه گویا.
یکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 21:12
پاسخ:
ینی عمو داوود! قرار بود خوب بشمم با این مسئله ها رو به هم گوریدنات بدترم کردی :))
نمیخوام آقا.من خوبم :))
منچ و مار پله بازی نکردی تا حالا؟

+ چاپار فرستادی؟دوباره؟مگه نگفتی هر جور مایلین و این حرفا؟
من فک کردم حرفاتو زدی و رفتی ،دیگه منتظر جوابی یا چیزی نیستی.اتفاقا سوالاتی داشتم از محضرتون‌ ولی خب دیگه نپرسیدم!
+ دال [ ایران ]
ربطشو نفهمیدم. :))
یکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 12:58
پاسخ:
چرا انقد فضای فکری باید متفاوت باشه جداً؟
کلا فک نکنم یه بار هم درست حسابی منظور همو فهمیده باشیم.
بازی مار و پله.اون ماره که دُم ش میاد تا خونه شماره دو.
+ دال [ ایران ]
آره خب آدم جونش درمیاد. ولی وارد یه مرحله جدیدی میشه!
یکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 10:34
پاسخ:
نه، نیش مارِ دم دراز بود.
+ دال [ ایران ]
شاید داری پوست میندازی. شاید داری بزرگ میشی.
شنبه 27 مرداد 1397 ساعت 21:51
پاسخ:
اینطور که بوش میاد فقط دارم له میشم!
+ برباد [ کانادا ]
مطلب حذف شده وا مصیبتا!!! میبینم وارد مرحله ی خود درگیری شدی. خوبه. بعدش comfortably numb وار قراره عطای این مردم و دنیا و ابژه هاشو به لقایش ببخشی و این شور زندگی متاسفانه کمتر و کمتر بشه :دی
جمعه 26 مرداد 1397 ساعت 16:15
پاسخ:
:))) من عاشق اون خنده ی پس از سخنان گهربارتم که اینهمه خباثت بهت میاد.تهش باید یه گولّه تو مغزم خالی کنم به نظرم.
ولی اصلش اینه که جدیدا احساس مزخرف بودگی میکنم و دیگه به طرز نگران کننده ای طولانی شده این حس.یه ذره باید یکیو آزار بدم دلم خنک شه تا رو به راه شم.زیادی مهربون بودم این مدت.افسردگی گرفتم.
همه آبنبات گیلاسی های دنیا مال تو :دی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :