X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

Morgan le Fay

جمعه 30 شهریور 1397 ساعت 19:07

گُژدَم ژِبِژِ ژِبِژ گُژِ ژِژ با را

گفته بودم گوین تاتر کار میکنه؟نگفته بودم؟بله خب.خونواده ی من همیشه ی خدا یه چیزی واسه غافلگیر کردن ملت دارن:|

و شما نمیدونید من دقیقا موش آزمایشگاهی تربیتی بودم واسه والدینم.ینی منو بزرگ کردن.با خودشون گفتن اه ، اینم که نشد.بریم یه بچه ی دیگه و یه روش تربیتی دیگه!


خلاصه که یه بلا گرفته ای شده واسه خودش که اون سرش نا پیدا.حالا این روزا دو تا تاتر همزمان دارن کار میکنن.یکی ش مربوط به محرمه و اون یکی ش روایت یه زندگیه و گوین نقش خواهر یه معتادی رو باز میکنه.

معتاده یه پسریه ، شخصیت واقعی ش هم از این حوزوی هاست که تو چشم دخترا نگاه نمیکنه، فعلا! خیلی هم اقا و سر به زیر و خوبه و اینطور که گوین میگه هفده هجده سالشه.روزای اول میومد جیغ میزد میگفت نمیتونم باهاش کار کنم، ازش بدم میاد، فلان بهمان.من هی نصیحتش میکردم که بچه جان.انسان ها رو در قلب شون پیدا کن، با قلبش حرف بزن و از این مزخرفات.

حالا دیگه ول نمیکنه پسره رو! هر روز میگه تمرین داریم.آره خیر سرت :دی ، به مامان میگم دیگه نذار بره این بچه‌.وِل میشه دیگه نمیتونی بندش کنی تو خونه.اصن بهشون بگو خودم میرم جای پسره بازی میکنم.بعد در همون حین گوین اومده میگه مامان! امروز بعد تمرین آقای فلانی خیلی ازم تعریف کرد.میگفت انگار واقعا خواهر یه معتادی.بعد توی تمرین بعدی که مال محرم بود هی قیافه موری میومد تو ذهنم میترکیدم از خنده.دیالوگامو افتضاح گفتم.نزدیک بود بیرونم کنن.


من :|

پنج‌شنبه 29 شهریور 1397 ساعت 13:53

خیلی خوبه خواهرِ کوچیکِ کولی داشتن.گاهی وقتا به درد میخوره

بابا واسه ی من و گوین از مسجد سر کوچه سربند "یا حسین" گرفت و وقتی اومد خونه داد زد پسرا؟بیاین :))

_ بعد داشت مسخره میکرد و میگفت آقای فلانی(مدیر ساختمونمون) هی چپ چپ نگام میکرد وقتی با ذوق اوردمشون تا خونه.

_ دیشب من داشتم به بابا غر میزدم و گوین هم گریه! که چرا هیچوقت واسمون زنجیر و سربند و طبل بزرگ و اینجور چیزا نخریدی.(خیلی عقده ای ایم، میدونم.)بعد بابا با لحن مظلومی میگفت مگه شما پسرین؟گوین هم فریاد برآورد که اصلا من میرم موهامو کوتاه میکنم همین الان.لباس پسرونه هم دارم.میرم از امیرحسین میگیرم و توی خیابون زنجیر میزنم. که البته با وساطت مامان دعواهای ما فیصله یافت!

تهش مامان و بابا نشسته بودن با هم میگفتن ووی ووی ووی...کی میتونه از پس این دو تا بربیاد دیگه؟

پنج‌شنبه 29 شهریور 1397 ساعت 09:58

بلیط چهارصد و نود و هشت هزار تومنی!

صد و نود و شیش تومنی هست و دویست تومنی.کدومو بگیرم؟ "یه ابرو بالا و لبخند فاتحانه"

بابا: واقعا معرکه ای.ولی پدر صاحابمونو دراوردی.خدا میدونه زندگیت چی میشه پس فردا.
مامان: ینی اگه شوهرشم عین خودش اییینهمه‌ حوصله دار باشه من یکی پامو خونشون نمیذارم.نمیتونم.
بابا: قد چارصد میلیون اعصابمونو خورد کرد...اَه!
چهارشنبه 28 شهریور 1397 ساعت 17:47

بهم میگه به قول خودت رو اعصابمی.رو اعصابمی پسر

دو روزه مکالمات من و بابا حول محور این میچرخه.

+موری چته چقدر خسیسی...مگه فقیری آخه؟یکیو بگیر دیگه.اَه! نمیرسی برگردی ها؟
_خسیس چیه پدر من.یکم صبر داشته باش.خودم بهتر میدونم دارم چیکار میکنم.
+ خودم الان‌ میرم یکی میگیرم.
_ نه نه نه.ایناها ایناها.ببین، یه ساعت دیگه درست میشه.

چهارشنبه 28 شهریور 1397 ساعت 12:16

چشم هایم!

نتیجه ی اینکه مسئول تمامی فعل و انفعالات مسافرتی یا گردشگری یا کلهم خوشگذرونی خونواده هستی اینه که ساعتای تخفیف خورده ی بلیط هواپیمای هر سایت رو مثه چی میشناسی! بدینگونه همیشه بخاطر هر مسافرت من دهنم سرویسه.
و از اونجایی که اصلا نه مادر بیچاره م خسیسه و نه پدرم و نه خودم، ولی وقتی میخوام یه خرجی واسه خودم کنم سعی میکنم به طرز پدر درآوردنی کمترین قیمت ممکنو بپردازم.
اینه که از دیشب که قرار بود مثه آدم بخوابم و نمیدونم چیشد که تصمیم گرفتم بخاطر بهبود روابط نیم ساعت با موجود چت کنم، و این نیم ساعت به سه چهار ساعت رسید به علت پاره ای از مشکلات ، و من دیگه گرخیدم که بخوابم و نتونم بیدار شم واسه به چنگ اوردن بلیط، مثه جغد الان بیست و هفتمین ساعتی هست که بیدارم.و مردمِ دیوانه ی بیچاره یکی یکی همه ی بلیطا رو میخرن و نمیفهمن اگه یه پرواز بیست و پنج تا صندلی خالی داشته باشه توی فلان ساعت خاص قیمتش از چهارصد هزار تومن میاد روی دویست.همون قضیه ی تعادل جان نشه در واقع.نفهما.اینجوری هممون داریم ضرر میکنیم!

1 2 3 4 5 6 >>