Morgan le Fay

جمعه 23 شهریور 1397 ساعت 17:27

چون احتمالا اعلام کردم وقتشه تنهایی و با کوله، و بدون نظارت خاصی (اعم از یه همسفر بزرگتر از خودم یا تور و اینجور چیزا) سفر کنم.

منشا تمامی بی برنامگی های زندگی من از اونجایی بود که دکتر زیبا و مهربانی، مهر قشنگشو کوبید به دفترچه ی مادرم و گفت ای جان! پسر گلمون فلان روز قراره بدنیا بیاد و خدا رو شکر انقدر همه چیز خوب داره پیش میره که زایمانت هم طبیعیه.


نتیجه این شد که بنده، یک هفته و دو روز پس از تاریخ مقرر شده، و اون هم با سزارین! دیده به جهان گشودم. میگن که سرم کج رفته بود آقا.[ولی خب شما باور نکن و بدان و آگاه باش مورگانا میمیرد ذلت نمیپذیرد]


و حالا بعدِ دو ماه برنامه ریزی برای یه سفر چن روزه ی فسقلی، به علت مقداری حال و هوای مزخرف درونی مقصد سفر یکهو تغییر یافت و شبا چون جنازه وار میرسم خونه و هنوز بلیط هم نگرف۰تم و روز به روز از روزای استراحتم کاسته میشه، پدرک عزیزم بیست و چهار ساعت پای کوبان بر مغز من کوهنوردی میکند و با لحن نیشداری میگوید:بله، این است مورگانای ذلت ناپذیرِ تهنای تهنا!

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :