Morgan le Fay

عناوین یادداشت‌ها

  • گُژدَم ژِبِژِ ژِبِژ گُژِ ژِژ با را (جمعه 30 شهریور 1397 19:07)
    گفته بودم گوین تاتر کار میکنه؟نگفته بودم؟بله خب.خونواده ی من همیشه ی خدا یه چیزی واسه غافلگیر کردن ملت دارن:| و شما نمیدونید من دقیقا موش آزمایشگاهی تربیتی بودم واسه والدینم.ینی منو بزرگ کردن.با خودشون گفتن اه ، اینم که نشد.بریم یه بچه ی دیگه و یه روش تربیتی دیگه! خلاصه که یه بلا گرفته ای شده واسه خودش که اون سرش نا...
  • خیلی خوبه خواهرِ کوچیکِ کولی داشتن.گاهی وقتا به درد میخوره (پنج‌شنبه 29 شهریور 1397 13:53)
    بابا واسه ی من و گوین از مسجد سر کوچه سربند "یا حسین" گرفت و وقتی اومد خونه داد زد پسرا؟بیاین :)) _ بعد داشت مسخره میکرد و میگفت آقای فلانی(مدیر ساختمونمون) هی چپ چپ نگام میکرد وقتی با ذوق اوردمشون تا خونه. _ دیشب من داشتم به بابا غر میزدم و گوین هم گریه! که چرا هیچوقت واسمون زنجیر و سربند و طبل بزرگ و...
  • بلیط چهارصد و نود و هشت هزار تومنی! (پنج‌شنبه 29 شهریور 1397 09:58)
    صد و نود و شیش تومنی هست و دویست تومنی.کدومو بگیرم؟ "یه ابرو بالا و لبخند فاتحانه" بابا: واقعا معرکه ای.ولی پدر صاحابمونو دراوردی.خدا میدونه زندگیت چی میشه پس فردا. مامان: ینی اگه شوهرشم عین خودش اییینهمه‌ حوصله دار باشه من یکی پامو خونشون نمیذارم.نمیتونم. بابا: قد چارصد میلیون اعصابمونو خورد کرد...اَه!
  • بهم میگه به قول خودت رو اعصابمی.رو اعصابمی پسر (چهارشنبه 28 شهریور 1397 17:47)
    دو روزه مکالمات من و بابا حول محور این میچرخه. +موری چته چقدر خسیسی...مگه فقیری آخه؟یکیو بگیر دیگه.اَه! نمیرسی برگردی ها؟ _خسیس چیه پدر من.یکم صبر داشته باش.خودم بهتر میدونم دارم چیکار میکنم. + خودم الان‌ میرم یکی میگیرم. _ نه نه نه.ایناها ایناها.ببین، یه ساعت دیگه درست میشه.
  • چشم هایم! (چهارشنبه 28 شهریور 1397 12:16)
    نتیجه ی اینکه مسئول تمامی فعل و انفعالات مسافرتی یا گردشگری یا کلهم خوشگذرونی خونواده هستی اینه که ساعتای تخفیف خورده ی بلیط هواپیمای هر سایت رو مثه چی میشناسی! بدینگونه همیشه بخاطر هر مسافرت من دهنم سرویسه. و از اونجایی که اصلا نه مادر بیچاره م خسیسه و نه پدرم و نه خودم، ولی وقتی میخوام یه خرجی واسه خودم کنم سعی...
  • و چه جالب که بگم خودش این پیشنهادو داد.دیگه دلش میخواد بمیرم کم کم :دی (شنبه 24 شهریور 1397 00:55)
    دارم برمیگردم به جایی که احتمالا تمامی تصمیم های اشتباه زندگیم و به هم خوردن نظم پروسه ی رشد و تکامل اجتماعیم رو بهش مدیونم.مدیونم! بله مدتیه توی به کار گیری افعالم مشکلی پیش اومده از وقتی که فهمیدم به کسی که دوستش دارم گفتم ازت متنفرم. این جایی که میگم منظورم موقعیت و برهه ی زمانی نیست.مکانه.فی الواقع همون مکانی که...
  • چوب خط میزند (جمعه 23 شهریور 1397 16:56)
    والا اگه به منه که هنوزم‌ میگم گرمه.
  • خَمگین چو پاییزم، از من.....نگذر. (چهارشنبه 21 شهریور 1397 22:21)
    از اون روزاییه که بدو بدو حمام میکنم.بدو بدو میزنم بیرون از خونه.بدو بدو راه میرم.ماشین میگیرم تیکه تیکه.بدو بدو اتوبوس سوار میشم.بدو بدو حرف میزنم و تشکر میکنم و فحش میدم و تف میکنم و دلم نمیاد پرتش کنم تو صورت کسی و میخورمش خب، هوا گرمه چون.بدو بدو با یه نگاه چشمیِ خیلی محو که خودمم شک میکنم نگاش کردم یا نه، انتظار...
  • Got ! هل یههه! (جمعه 16 شهریور 1397 22:51)
    بیاید یه ذره از قسمتای تباه زندگیم براتون تعریف کنم. اول اینکه، من گیم آف ترونز و ندیدم و نخوندم.ولی با همین حال یه گارد عجیبی نسبت بهش دارم و ازش بدم میاد.نمیدونمم چرا. دوم اینکه من گات (got) رو ندیدم و نخوندم.ولی ازش خوشم میومد.خیلی.از اسمش.احساس میکردم باید اسم یه جور تفنگ یا اسلحه خاصی باشه. سه.آره بخندین تحفه...
  • مورگانا و قلمروی متروکه ی خارج از جنگل (جمعه 16 شهریور 1397 11:12)
    وقت فرار کردن و قایم شدن و بستن دروازه های قلعه فرا رسیده. و راستی! من زنده موندم! که الان به این نتیجه رسیدم اهمیتی نداره. دارم به شماره ی دروازه ها فکر میکنم که چی بذارم.یه چیزی که هم راحت بشه حدس زد، و هم نزد.
  • خودمون از پس هم برمیایم / نفس کِهش (سکون روی ه برای کلفت تر به نظر رسیدن صدا) (سه‌شنبه 13 شهریور 1397 11:59)
    بحث کردنای من و بابا اینجوریه که همه کنار میکشن یهو از میدون و ترجیح میدن فقط نظاره گر باشن.چون در اون لحظه تمام فکر و ذکر و تمرکز من و بابا سر نقطه ضعف های همدیگه س و کافیه یکی بیاد این وسط و بخواد پشت یکی مون دربیاد، کلهم به جرم بر هم زدن تمرکز میزنیم دو تایی لهش میکنیم طرفو! + و من گرممه.وسط خیابونم.تو فکر اعتراض...
  • دیگه فقط گاد بلس می :| (سه‌شنبه 13 شهریور 1397 11:07)
    ینی مامان و بابا یهو یه تصمیمایی میگیرن واسه خونواده که خودشونم جرئت نمیکنن به مامان و باباشون بگن!
  • چوب.فردا چوب درخت میخورم.واسه یبوست خوبه! (یکشنبه 11 شهریور 1397 16:55)
    آدم هر چقدر بیشتر مقاطع علمی رو طی میکنه بیشتر به خاصیت مواد پی میبره.من توی یه دوره ی پر شکوهِ خود تخریب گری ایی که با تمام قوا بر پا کرده بودم واسه خودم، کلهم قسمت های بد غذا بودنم رو از دست دادم و الان، همه چی میخورم! ربط این دو موضوع اینه که داشتم ساندویچ مامان ساز میخوردم، نمیدونم چی بود،[در این حد وارسته!] بعد...
  • که من آنچه مینمایم هستم....آیا تو چنان که مینمایی، میدونی چیه اصن؟ (جمعه 9 شهریور 1397 21:57)
    ولی از یه جایی به بعد زندگی برات خیلی خنده دار میشه.اینکه رفتارهای اشتباهِ تو از نظر والدینت، برای خودشون تفریحه! و بعد یادت میاد ای دل غافل، هفت میلیارد آدم دیگه هم هستن که باهات نسبت خونی هم ندارن و نمیشناسنت تازه به قدر کفایت و همین پروسه. و بعد ای دل غافل تر، تو خودت تنهایی تو این محکمه ی بی عدل.
  • remainder (جمعه 9 شهریور 1397 17:15)
    همه یه جایی توی زندگی هامون جا میمونیم و کل خاطره های جمع شده ی مغزهامون رو پخش میکنیم تو فضاش.حتی اگه قاره ها فاصله بیفته، بازم وسط روزمرگی های به ظاهر شلوغ پرت میشیم همونجا، همون روز، همون هوا.مثه برباد که هنوزم گیر کرده تو کوچه خیابون های تهران و اگه برش داری بذاریش ، راه شریعتی انقلابو چشم بسته تر از خیابونی که...
  • اکسپکتو ! پاترونوم.......نه.نشد. (پنج‌شنبه 8 شهریور 1397 14:24)
    ... ....راست میگفت که موقع تمرکز کردن روی کار یه نیرویی دارم که دروازه ی آهنی میکشه جلوی دیوانه ساز های مغزم و اگه نخوام کاری کنم، ناچارا خوشی هامو باید بدم بره، از اونجایی که سپر محافظمو، پاترونوسمو ! سالها پیش دور انداختم. ب.ن: پاراگراف اولش حذف شد.
  • تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که از صدای به هم خوردن دندونام خوشش اومد. (پنج‌شنبه 8 شهریور 1397 13:11)
    و قول بدین نخندین.ولی پسره (مذکور در این پست http://morgana.blogsky.com/1397/05/30/post-242 )عاشقم شده بود جدی جدی و من تازه فهمیدم. نکته ی خاصی مد نظر نیست جز اینکه سعی کنین هر چقدر افتضاح میشه بود، شما افتضاح ترش رفت و آمد کنید. یا مثلا موهاتونو در خلال زمان که از کش و اینا بیرون میزنه رو دیگه جمع نکنید تو.همونجور...
  • برو پند می گیر و گو وَه! چه شر آبی. (دوشنبه 5 شهریور 1397 01:12)
    ولی میدونی اونقدر زندگیم گوریده به هم و بد زخمی شدم که دیگه خنده م میگیره بگم شاید اون زمین خوردنای احمقانه لازم بود تا الان با کیفیت قدم بردارم.اتفاقا دارم هر روز و هر روز با لبخند گشاده و انرژی مضاعف یه نگاه میکنم و به خودم میگم: با کیفیت قدم برداشتنت بخوره تو سرت. + عنوان.گولتون زدم نه؟قرار بود چیز دیگه ای باشه و...
  • فقدان = عدم و انکار (شنبه 3 شهریور 1397 00:44)
    مسئله ی تازه ای رو متوجه شدم که جالبه.اینکه من در صورت فقدان چیزی، کلهم منکر وجودش میشم.یا به عبارتی انگار ذهنم "فقدان و از دست دادن" رو مساوی با "عدم" ثبت کرده‌. یا شکل خنده دار تری ازش که، تو مرحله ی انکار رها میکنه مساله رو.مثه یه چیزی از سلول که توی جی صفر متوقف میشد و همین.متوقف میشد. بذارید...
  • شاید باورت نشه ولی. (جمعه 2 شهریور 1397 01:30)
    من یه جایی توی زندگی انقد بمبارون شدم که از اون موقع به بعد دیگه هیچی تکونم نمیده‌.مامان میگه بیخیالی.گوین میگه آواری.و بابا اعلام میداره که، موجی شدی! اما یه چیزی هست که تا آخر عمر تنمو به رعشه میندازه.بحث های جدی ایی که با مامان دارم درمورد آینده و خواسته هام و چند ساعت بعد ، با ورود بابا و رفتن من به اتاق، شروع پچ...
  • Real or not real? (پنج‌شنبه 1 شهریور 1397 18:37)
    شت.همه چی داره غیر واقعی میشه حتی همین.جنون وار دارم حذف میکنم همه چیز و خب...اوه.نه...نگو که دارم مات میشم...
1 2 3 4 5 ... 9 >>